مختار: تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟

       کیان: راه گم کردم ابو اسحاق

       مختار: راه‌بلدی چون تو که راه را گم کند، نا بلدان را چه گناه‌؟ 


       کیان: راه را بسته بودند از بیراهه رفتم، هر چه تاختم مقصد را نیافتم،

       وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود.

       مختار: شرط عشق جنون است ما که ماندیم‌، مجنون نبودیم.

 


[پنج شنبه 2 خرداد 1392 ]  [12:00 ق.ظ]  [خادم الزهرا]